تبليغاتX
سلطان عشق...

سلطان عشق...

حالامیتوانیدغوغای سلطان عشق رادرقلبهای عاشق بنگرید.بشنو از نی چون حکایت میکنداز جدایی ها شکایت میکند

سلام بچه ها



قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی

من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!

يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم

  دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/28ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

1390

سال نو مبارک

امید وارم سال پر از موفقیت  داشته باشین

پ.ن:همین....


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

دلتنگ...

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.

پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!
 
-------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------
الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست.
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست.
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد، حساب بنده هايتان جداست؟


الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند ترصداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم،
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست.
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست.
الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم،
دوباره... تا خدا خداست
دوباره ... تا خدا خداست

 
+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/08ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

سلام

خوبید بچه ها چه خبرا دلم برا همتون تنگ شده بود

ممنون که تو این مدت منو از یادتون نبردین

من بازم اومدم

یه مدتی کلی مشکل داشتم ولی الان دیگه هستم

امتحانام خوب بودن و تقریبا مشکلاتو تا حدودی حل کردم

از همتون ممنونم و به داشتن دوستایی مثل شما افتخار می کنم

منو با محبتتون شرمنده کردین

خیلی گلین

و این گلا رو تقدیم می کنم به وجود گلتون و قدم های نازتون

---------------------------------------------------------------------------------------------------

*پ.ن:امید وارم بتونم یه روز جبران کنم

*پ.ن:همیشه موفق و پیروز باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/20ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط ×××علیرضا××× 

مزرعه...

 خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی میکردند.
کلبه ان ها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.
اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه ان قدر گیرشان می امد،
که شکم شان را به سختی سیر کنند.
اما یک سال بدون هیچ علتی محصول،
کمی بیش تر از حد معمول به دست امد.
در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست اوردند.
زن کاتولوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.
همچنان که صفحات ان را یکی یکی ورق می زد.
افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.
بالاخره زن اینه بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید
که از همه چیز بهتر است.پیش از آن هرگز اینه ای نداشتند.
از ان جا که پول کافی برای خریدش داشتند،زن آن را سفارش داد.
در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند،
مردی سوار بر اسب از راه رسید.او بسته ای در دست داشت.
و خانواده به استقبالش رفتند.
به محض اینکه امضاء دادند و
بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دور مادشان جمع شدند.
زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در اینه نگاه کرد،
و جیغ زد: مرد تو همیشه میگفتی که من زیبا هستم.من واقعا زیبا هستم!!!
مرد اینه را به دست گرفت،در آن نگاه کرد ، لبخندی زد و گفت:
تو همیشه میگفتی که من خشن هستم.
ولی من جذاب هستم.
نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در اینه نگاه کرد و گفت:
مامان ، مامان ،چشم های من شبیه تو هست!!!
اتفاق ناخواسته این بود که
پسر کوچک شان که مثل همه بچه ها بسیار پر انرژی بود، از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آن ها آینه را قاپید.
او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.
او فریاد زد:
من زشتم!!! من زشتم!!!
در حالی که میلرزید به پدرش رو کرد و گفت:
پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟؟
بله پسرم.همیشه همین ریخت بودی
با این حال تو من را دوست داری؟؟
بله پسرم، دوستت دارم.
چرا؟؟؟برا چه من را دوست داری؟؟؟
چون که مال من هستی!!
....
و من هر روز صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه میکنم
میبینم درونم زشت است، از خدا میپرسم،
آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب میدهد:بله
وقتی که میپرسم چرا دوستم داری؟
او میگوید:
چون مال من هستی.

cartpostaleto.blogfa

جریان آب رودخانه به قدری شدید بود که پسرک را با خود می برد و امکان خلاصی وی اصلا وجود نداشت، که ناگهان مرد رهگذری خود را درون آب انداخته و با تقلا و سختی فراوان و درست در آخرین لحظات،  پسر را گرفته و از آب بیرون کشید.

پس از مدتی که پسرک به هوش آمده و از شدت سرفه هایش کاسته شد، با قدرشناسی و فروتنی به سوی مرد رفته و از او بابت این کار قهرمانانه اش تشکر نمود.

مرد با خونسردی جواب داد :

خوش حالم پسر، اما می خوام طوری ادامه بدی که مطمئن بشی زندگیت ارزش نجات رو داشت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/19ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

بارونک...

برا شما ها معنی چی میده؟؟این کلمات؟؟

مــــادر:نـــــبـض زنــ^ـــد ِگــــــــی

زندگی:تیـــــک تیــــک ثانــــــیـه هـــــا

کودکی:من یقرا الفاتحه الاخلاص مع الصلوات

گــــریه:چرابالـــــــِــــشـــــَــــم خــــیــســـــــــه؟؟

شـَ.ــــ.ـــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ـــ.ــب:دزد

عــــــِـــشــــــ^ــــق:هــــــــِــی روزگـــــــــــــــار

مــــــــــاه رمــــــضون:شــــــب هــــای احـــــیا

قــــــــــــهـــــــــوه:کــــــــنـــــــــکـــــــــــور

قرمــــــه سـبــــزی:بـــــَ بــــــَ یـ ــی

آبگوشـــــــت:نــــــون خـشـــک

غرور:گــــاهــی لازمــــــه
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
مدرسه:wcهـــای کثـــــــــیـف

نــــــاظـــــــــم:شــــــــاســـــــکـــــــول

ریــــــاضـــــــــــــــــی:ریــــــــاضــــــــــت

دانـــشــــگــــــاه:زنگ تفریـــــح زنـــدگــــــــی

کـــــــتـــــــــاب:ایــزوگـــام تـــــــنـــــــــهایــــــی

جومونگ:آمریکا در چه فکریه؟ایران پرازافغانـیه

فوتـــــــبال:علی آبادی فاتحـــــه اش رو خــونـــد

روزنــامــه:آگـــــهــــــی مــنـــــــاقـــصـــــه

دریـــــــا:ســـــــــــبزی پـــلــو و مـاهی

استخر:خاله نــگار+تربــــتــــچـه


××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
تقلب:بــوشــــــو بــــــــابــــــــــــــــــا!

خـــــــواب:اکـ^ـــــــــبَـــــر گـَـــــنـ^جــــــــی

وزیرزن:بهانه ایجاد کتاب رکورد گینس درایران

قانون:یه عده وسط اتوبان هفت سنگ بازی میکنند

ایـــران:ســـــر زد از افـــق، مـــــهـــرخـــاوران..

هـــــــلــــو:کــــــــــــــــــروبـــــــــــــــی :دی

دروغ: کـــــــــــــــــِـخ^...ایــــــــــش
××××××××××××××××××××××××××××××××××××
وبلاگ:چــــــرک نویـــــس

ایـــــــنــــــترنــــت:دور دنــیا در 80 روز

ایرانسل:دمپایی کــُـنـَ، لاک کـُـنــَـ..وردار بیار..نــِـمـَکـیــَـ
××××××××××××××××××××××××××××××
سال 88:الا یا ایها الساقی،ادر کاسا وناولها،که آسان مینمود اول،ولی افتاد مشکل ها....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برای اونی که خیلی دوسش دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/19ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

شرمندتونم...

سلام دوستای گلم

خوبین

شرمنده چند روزی کم میام نت

و نمیتونم بیام و بهتون سر بزنم

یه مشکلایی دارم

برام دعا کنید

تا چند روز دیگه میام

و به همتون سر میزنم

دو تا اپ خوشکل هم دارم خدمتتون

ممنونم از این همه لطفتون بچه ها

این گلا تقدیم به شما دوستای گلم

برام دعا کنید

ببخشید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا××× 

عاشق...

 

cartpostaleto.blogfa

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه ... یكدیگر را دوست داشتند


زن جوان : یواش برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش میكنم من خیلی می ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی

مرد جوان : مرا محكم بگیر

زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش بری

مرد جوان : به شرط این كه كلاه كاسكت مرا برداری و روی سر خودت بگزاری ، آخه نمی تونم راحت برونم اذیت می كنه


روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سیكلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه كه به دلیل بریدن ترمز موتور سیكلت رخ داد یكی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینكه زن جوان را مطلع كند با ترفندی كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

مطالب پایین هم بخونید

حتما!!...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/15ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

زندگی فرصتی...

 

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که

من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.

زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را به یاد آورم و لبخند بزنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/14ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا××× 

ممنونم از همتون!!!

سلام!!!

سلامی به گرمی دلهای مهربونتون

ممنونم از همه شما دوستای گلم

ممنونم از تک تک  دوستای گلم که به من سر می زنن و با اومدنشون شادی رو به دل من هدیه میدن

از خط خورده.رها.ستاره.سکوت.غریب.افسانه.باران.روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.شعرهای زیبا۰زمزمه های عشق.غرور.۰دلباخته.زومکس.سایه.غربت باران.ملیکه در تمنای وصال و و و... همه ی بچه ها 

دمتون گرم

که این همه باحالین

و از اینجا از همه ی بچه ها تشکر می کنم

در ضمن اگه اسم کسی از قلم افتاده باشه شرمنده منظورم همه بود.

ممنون موقع اپ خبرم می کنید.(سر این تیک دارم)عصبیییییییی

و وقتی می خبرم میاین زوده زود

من اینجا به همتون عادت کردم

به وجود گلتون

به تک تک  نظراتتون

به غر زدن بعضی ها....و معلمای ...

حالا بچه ها ازتون خواهش می کنم  این جمع قشنگو حفظ کنیم و با هم باشیم تا دل کسی تنها

نباشه

درسته که تنها بودن با اینا حل نمیشه ولی میشه بخشیشو  اینجوری حل کرد

دعا میکنم که دل هیچ کس تنها نباشه و دلتون هرگز نشکنه

و امید وارم همیشه دوستای خوبی برا هم باشیم

و اگه از من کوتاهی دیده باشین به بزرگی خودتون ببخشین

 

 و این گل ها رو تقدیم میکنم به همتون

شاد باشین در پناه حق...

Keefers_AnimatedFlowers305-1.gif Animated Flowers, Beautiful Flowers, Animated Graphics, Flowers, Roses, Keefers image by Keefers_


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/14ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

دوستت دارم عشقم...

 

پیرمردی مشغول قدم زدن درکنار دریا بود.وقتی او به نقطه ای بر روی شن ها

 رسید هزاران ستاره دریایی شسته شده کنار ساحل بودند.کمی جلوتر در قسمت پایینی ساحل او زن جوانی را دید که در هر لحظه یک ستاره دریایی را بر میداشت و آن را دوباره به طرف اقیانوس پرتاب می کرد.

او با تعجب فریاد زد"اوه تو یک دختر نادانی"

"تو نمی تونی همه ی این ستاره های دریایی رو نجات بدی اینها خیلی زیادن"

زن لبخند زد و گفت"من می دونم.ولی می تونم این یکی رو نجات بدم"

و یکی دیگر را به طرف اقیانوس انداخت.

انداخت"و این یکی"

"و این یکی..."

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

هرگز زود قضاوت نکنیم...

مرد مسني به همراه پسر ۳۲ ساله‌اش در قطار نشسته بود.

در حالي که مسافران در صندلي‌هاي

خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره نشسته بود

 پر از شور و هيجان شد.

دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي که هواي در حال حرکت

را با لذت لمس مي‌کرد فرياد

زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت مي‌کنن.

 مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين کرد.

کنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند که

حرف‌هاي پدر و پسر را مي‌شنيدند و از حرکات پسر

 جوان که مانند يک کودک ۳ ساله رفتار

مي‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد:

 پدر نگاه کن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حرکت

مي‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي‌کردند.
 
باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چکيد.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هايش را بست و دوباره فرياد زد:

 پدر نگاه کن باران مي‌بارد،‌

آب روي دست من چکيد.

زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند:

 ‌چرا شما براي مداواي پسرتان به

پزشک مراجعه نمي‌کنيد؟

مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي‌گرديم.

امروز پسر من براي اولين بار در

زندگي مي‌تواند ببيند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا××× 

یا حسین...

محرم يعني عشق به حسين و هفتاد و دو تن از يارانش..

 

عشق به چند ماهگي علي اصغر..

 

عشق به شجاعت علي اكبر..

 

عشق به ناله و زاري هاي زينب و فاطمه..

 

عشق به فداكاري و بزرگي ابولفضل..

 

عشق به ياران وفادار كربلا..

 

حسين، سرت مثل پدر، در سر نماز، كناره سجاده افتاد..؟

علي اصغر، گلويت تشنه تير خورد..؟

علي اكبر، مادرت كه تو را با آن حال نديد..؟

فاطمه، زينب، با يتيمان، تنها و سرگردان چه كردين..؟

عباس، آن هيكل و دست و پاهاي  بلندت چه شد..؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا××× 

ای خدااااااااااااااااا....

http://www.marshal-modern.ir/Archive/10547.aspx



تا خدا فاصله ای نیست

 بیا

با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم و ببینیم خدا

 

پشت این پنجره ها لحظه ای کاشته است؟

 

 تا خدا فاصله ای نیست ، بیا، با هم از غربت این

 

نادانی، سوی اندیشه ادراک افق ،مثل یک مرغ غریب، لحظه ای پر بزنیم

 

کاش می شد همه سطح پر از روزن دل ،بستر سبز علف های مهاجر می شد

 

 یا همان فهم عجیب گل سرخ یا همین پنجره گرد غروب

 

تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس ببرد تا خود

 

آرامش احساس پر از فهم وصال تا خدا فاصله ای بود

 

 اگر من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!

 

یا گل سرخ، پر از سر خداست؟!

 

 یا اگر بود که من، لای اوراق پر از سجده برگ،

 

رمز تسبیح نمی نو شیدم

 

 و از آرزویش مرطوب شعور من و تو در دل گرم

 

 و پر از شور امید خطی از عشق نمی فهمیدم من به پرواز خدا در دل من،

 

 در دل تو مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها!

 

معتقدم و قسم می خورم این بار،

 

به هر آیه نور تا خدا فاصله ای نیست، بیا

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

بارو.ن زندگیم...

پشت ميز قمار عشق دلهره عجيبي داشتم برگي حكم داشتم و ديگر هر چه بود ضعيف بود و پايين...بازي شروع شد...حاكم او بود و من محكوم...همه برگهايم رفتند و سه برگ بيش نماند برگي از جنس وفا رو كرد من بالاتر آمدم بازي در دست من افتاد عشق آمدم...با حكم عشوه و ناز بريد و حكم آمد از جنس چشم سياهش حكم من پايين بود و باختم.....

 

 

 

عاشق تر از این بودم اگر لحظه ی پرواز
 در دست نجیب تو کلید قفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر عطر نفسهات
در لحظه ی بی همنفسی ‚ همنفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر فاصله ها را
این اینه ی شب زده  تکرار نمی کرد
 عاشق تر از این بودم اگر هق هق ما را
 این سایه ی سرمازده انکار نمی کرد
با تو بهترین بودم ‚ همسایه ی خورشیدی
تو نقش تبسم را ‚ از اینه دزدیدی
 عاشق تر از این بودم اگر در شب وحشت
مثل تپش زنجره نایاب نبودی
عاشق تر از این بودم اگر وقت عبورم
 آنسوی سکوت پنجره خواب نبودی
عاشق تر از این بودی اگر ثانیه ها را
 اندوه فراموشی من تار نمی کرد
 عاشق تر از این بودی اگر این دل ساده
اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد
با تو بهترین بودم ‚ همسایه ی خورشیدی
تو نقش تبسم را ‚ از اینه دزدیدی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/23ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

بازگشت همه به سوی اوست...کاش روزگار...

 

سلام بچه ها خوبین

ممنونم از همتون که بهم سر می زنید

العان ۳ روزه مادر بزرگم فوت شده.راستش خیلی دوسش داشتم

بد جور بهم شوک وارد شد

اون با من خیلی مچ بود

همش قربون صدقم میرفت و کل زندگیش این بود که دعا کنه و از خدا برا مردم خیر بخواد

یه زن خیلی کامل بود وقتی قربون صدقش می رفتم

همش می گفت نگو می گفت سنگ قبرم قربونم بشه

تو باید زندگی کنی خوشبخت شی...از این حرفا

ولی من به حد جنون دوسش داشتم

خیلی گل بود

سر چهارشنبه ها همه فامیلارو دعوت میکرد یه غذای مشتی

بعدش با هم گپ می زدیم

برا هر کس یه کادویی داشت

برا منم که ابدار بود

بچه ها العان که دارم این متنو می نویسم دارم میترکم

داغونم بغض خفم می کنه

اما از همتون یه خواهش دارم تو رو خدا دریغ نکنید

برای شادی روحش یه صلوات محمدی بفرستید

ممنونم از همتون

راستی امروز که تو ترافیک گیر کرده بودم

یه جمله خیلی جالبو پشت یه کامیون خوندم

(کاش روزگار دنده عقب داشت!!)برام جالب بود

اگه روزگار دنده عقب داشت چی کار می کردین؟؟

چه اشتباهی رو از صفحه ی زندگی پاک می کردین

یا چی بهش اضافه می کردید؟

لطفا جواب بدین

من که...

..

.

و این شعر تقدیم به مادر بزرگ گلم(روحش شاد)

مادر به خدا ماه در این خانه تو بودی                            روشنگر این کلبه ی ویرانه تو بودی

از خاطر دلـــــــــــــها نرود یاد تو هرگز                         ای انکه به نیکی همه جا نام تو بودی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

تو را ...

cartpostaleto.blogfa

التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/09ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

صیاد...

امشب قفسی می سازم

با تار و پودی از تنهایی و دلتنگی

در و دیوارش را آراسته می سازم

به همه تاریکی و بی همزبانی

این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست

این قفس اما

چیزی کم دارد .

آری ... پرنده ای را کم دارد  !

از آسمان گرفته خیالم

پرنده ای را اسیر این قفس خود ساخته می سازم

اما وقتی که چشمان خیسم به چشمان غمزده صیدم می افتد

می بینم که این پرنده در ته چشمانش غمی نهفته دارد

نمیدانم .. غم اسارت است یا غم سکوت .

اما نه ..

خوب که فکر میکنم می بینم

هم غم اسارت دارد و هم غم سکوت

میدانم اسارت و سکوت پرنده

ختم می شود به حسرت پرواز و  سر دادن آواز

با دستی بی رمق

میله های این قفس را در هم می شکنم

هر چند به سختی ساخته بودمش !

تا پرنده خیالم بال گشاید

آوازی سر دهد

من اما می دانستم

هرگز صیاد خوبی نخواهم شد .

آری ...

هرگز صیاد خوبی نخواهم شد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

زندگی یعنی...!!

می دانی زندگی یعنی چه ؟ نمی دانم
 زندگی یعنی غرور، زندگی یعنی گذرکردن بی تفاوت، زندگی یعنی خندیدن به صدای شکم گرسنه ای در کنار گذر خیابان...
می دانی زندگی یعنی چه ؟ نمی دانم !! زندگی یعنی کوبیدن در گوش پسرک کوچکی که در خیابان گوشه شلوارمان را گرفته و برای خریدن آدامس هایش التماس می کند... چارتاش صد تومن... تو رو خدا . زندگی یعنی بستن چشم... یعنی ندیدن. ندیدن پسرک کوچکی که با پنج تومنی کوچکش از مغازه خواربارفروشی بیرون می آید... مش کریم بقال دیروز و ریاست محترم سوپرمارکت چهار فصل امروز... به او گفت : پنج تومنی هیچی نداریم. زندگی یعنی ندیدن عرق بر پیشانی پدری که فرزندش بستنی فروش کنار خیابان را با دست های کوچکش به پدرش نشان می دهد و او را می کشد... بعدا می خرم... زندگی یعنی دروغ. زندگی یعنی تزویر. زندگی یعنی یک سراب بزرگ. زندگی یعنی به نیزه قرآن کردن.  زندگی یعنی یک کمربند، کمربندی که زیر شکم او گم شده است، اویی که با خون جگرهای هزاران نفر بزرگترین مجلس عزای حسین را برپا کرده است.
زندگی یعنی رها کردن. زندگی یعنی گم شدن. زندگی یعنی جمع شدن در ماشین، روشن کردن یک سیگار برگ  و بلند کردن صدای آهنگ مایکل و گذشتن از همه این چیزها... با سرعت...
- زندگی یعنی دل شکستن... زندگی یعنی له کردن... زندگی یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز. زندگی یعنی خندیدن. خندیدن به همه آنهایی که زیر بار سنگین زندگی له می شوند. زندگی یعنی کج شدن کمر یک مرد. زندگی یعنی قالب زدن آجر زیر آفتاب هوای پنجاه و پنج درجه، با دست های کوچک پسرک هشت ساله... از ساعت پنج صبح، تا هفت شب... زندگی یعنی نگاه پسرک کوچک پا برهنه از پشت شیشه های بلند و کشیده یک رستوران . زندگی یعنی پدری که به خاطر دیه برای فرزندانش خودش را به زیر ماشین پرت می کند.... من که برای بچه هام فایده ندارم، بلکه مردنم براشون سودی داشته باشه... زندگی یعنی ماهی سی هزار تومان، فقط همین.  و زندگی با همه این چیزها، یعنی ساختن حسینیه یک میلیارد تومانی... زندگی یعنی خون بالا آوردن دخترک دم بخت در کنار دار قالی...  و در آخر، زندگی یعنی پایین کشیدن شلوار کارگر کوچولوی کارگاه شکلات سازی، به خاطر یک مشت شکلات که برای خواهر کوچکش از کارگاه کش رفته بود، در زیر بازار چه، جلوی همه رهگذران... زندگی یعنی همین... زندگی یعنی یک تمسخر بزرگ یک ریشخند ابدی . زندگی یعنی صفر.

- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- می دانم...می دانم... می دانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

 

تقدیم با عشق

این دماغو از دماغ تو نسخه برداری کردن

فداش بشن ملت

خ خ خ

ببین چقد دوست دارم

همش ازت تعریف می کنم

 

 

 

خ خ خ

 

 

بی ادب

به تو چه

 

 

 

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

دلم تو رو می خواد...

 

*********************************

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

***********************************************************

 

 ***************************

خیلی دوستت دارم عشقم

نمیخوام تنها بمونی جایی که همیشه عذابت می ده

میام... میامو راحتت می کنم

ما هم خدایی داریم

یه روزی هم نوبت ما میشه بارونک شاید قطره قطره باریدیم دور شدیم از هم

اما باز یه ابر میشیم بارونکم

کنار هم

خدا وکیلی خیلی دلم گرفته

اخه اشکامو ببین دلم گرفته

تو خطاهامو نبین دلم گرفته

تو ببخش فقط همین دلم گرفته

بارونکم...

اروم دلم...

همه کسم دوستت دارم به خدا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

درد را از هر طرف نوشتم درد بود...

سلام مهربونم...

دلم خیلی گرفته

راستش جلو روت که نمی تونم حرف بزنم

یا،یا اینکه بزنم زیر گریه

اخه بهم میگی بچم،بهم میگی لیاقت شنیدن حرفاتو ندارم

ولی اینجا میتونم حرفامو بگم

بگم گناهم چی بوده

بگم مگه من کم دوستت دارم

ولی خودت یه روزی یه جمله ی خیلی جالب بهم گفتی

یادته خوش مرام،گفتی ادم هر کسیرو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر دلشو می شکنه

نمی خوام بگم جنبه ی حرفاتو نداشتم

فقط گلم انتظارشو نداشتم

شوکٌم کردی

بد جوری شکستیش ولی اینم فدای سرت

دیگه دلم برام مهم نیست

فقط ارزو می کنم تو خوش باشی

عزیزه دلم منو قابل برای خودت ندیدی،ولی دوستانه بهت میگم (این ره که تو میروی رو به ترکستان است)

دلم نمی خواد بشکنی

نمی خوام تنها بمونی

ولی من هستم فقط قبول نداری

حالا چی، عشقم ازم گذشتی

باشه ولی می تونم بگم چرا؟

تو گذشتی ازم ولی من نه

من هنوزم می خوامت

هنوزم عاشقتم بیشتر از همیشه

هنوزم سوز حرفات دلمو میسوزونه

دلم ازت پره ولی،یادم می ره

اگه با شکستنم حالت خوب میشه

بشکن من که همیشه گفتم من مال تو،پس...

بارونکم پاکم شرایط سختی رو داری میگزرونی

اما بهم گفتی همه زنجیرارو بریدی که تو این رود زندگی ازاد باشی

ولی هیچ شنا گری نتونست بی زنجیر زنده بمونه

این زنجیرای زندگی که نمی زاره اب ببرتت

شاید یه مدت بتونی بر خلاف مسیر رود شنا کنی اما اخرش خستت می کنه و غرق میشی

ولی هر چی باشه من یه زنجیره بسته به تو دارم پس کنارتم بدونه تا

نمی زارم چیزیت بشه

بارونک پاک

اگه منو از خودت دور کنی نزدیکترت میشم

التماست میکنم که باشی کنارم

اخه من بی تو میمیرم

شاید تو نه

ولی من با تمام وجودم می گم دوستت دارم خیلی دوستت دارم

تو رو خدات،تو رو جدت همونی باش که بودی

فقط همین...

همه جوره می خوامت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

...بی تعارف...

ای خدا...

خدا خودت می دونی که چقد داغونم

چقد دستم تو گیره

خدا شاکی نیستم اما مگه نگفتی هر کی غریبه هر کی که تو غربته از دستش می گیری

بابا من که تو خودمم غریبم

من که داغونتر از اونم که این جور داری امتحانم می کنی

این همه غربتِ دلم چی

اصلا قبول من بنده ی بدی بودم ولی من به درک

دل من بی حرمته

دل اون  چی

دل اون که پاکه

اون که گناهی نداره...

من وسیلت

از دستم بگیر تا بتونم کمکش کنم

خودت که می دونی چقدر دوسش دارم

این همه بلا که امروز دیدم

اخر خط بود...

ولی من اصلا تاب ایناشو دیگه نداشتم

اصلا انتظارشم نداشتم

خودت که بهتر از دلم خبر داری

پس خودت کمکم کن

من یه تو رو دارم و یه بارونکموم ودوستایی که اینجان و مخلصشونم هستم

ولی نه بارونک می تونه این جوری کمکم کنه

نه بچه ها نه شبه خونواده ای که دارم

(البته در موردشون بد فکر نکنین ها فقط یه کم مشغولن ولی مَشتین خونوادمو میگم)

فقط خودتی و خودت

پس به حرمت دل پاک بارونکم

به حرمت اشکای بی ریاش

کمکم کن بی تعاف بریدم

دیگه سختمه ولی به امید کمکت می جنگم

بغض که داره خفم میکنه

دلمم تا بخوای پره از تَک تَکِ ادمای این شهر و از این همه پیچوندن

این همه بلا

ولی بازم هستم پای همه ی مشکلایی که دارم

پای همه ی قرارام

پایه همه ی سختی ها هستم

ولی بلاها رو بده به من

با بارونکم کاری نداشته باش

بزار اون خوش باشه

به خاطر دل غریبم  به خاطر بغض غربتم...

 دیگه جایی نداشتم که حرفامو بزنم...

این لا مسب هم که مثل اسمونت گرفته

فعلا...

التماس دعا...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

داغونم...

من در سرزمینی زندگی می کنم که "دویدن" سهم کسانی است که "نمی رسند "و "رسیدن "حق کسانی است که "نمی دوند."

این دفعه بعد از مدتا دارم اپ می کنم

و می خوام به جای این که با شعرام حرف بزنم با عکسام احساسمو بیان کنم  بنویسم

از تک تک حرفایی که پس این  همه بغض  مجال خروج ندارن

اره بازم می خوام از عشقم بگم

ازم رنجیده بدونه این که بخوام ناراحتش کنم

چند روزیه که دلم خف گرفته  هم دلتنگشم  هم کلی کار سرم ریخته که حتی نمی دونم از کجا شروع

 کنم و کجا تمومش کنم

تو این روزا که دلم داره می ترکه فقط با خاطرش با یادش خودمو اروم کردم

تازه فردا می خواست بیاد پیشم منم که از خدا خواسته

ولی می دونستم اگه فردا پیشم باشه بیشتر دلش می شکنه

اخه از همه طرف شرایط قمر در عقربه

تو این مدت تنها اهنگی که مسکن روحم بود   اهنگ شادمهر بود که واقعا احساس می کردم داره حرف

 دلمو می زنه (باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر...!!)

نمی دونم چجوری بیان کنم عشقمو براش ولی بد جوری عاشقشم

به خدا میمیرم براش   اما چه فایده...

 

گاهی وقتا بعضی اتفاقا طوری  جور چین میشن که اصلا انتظارشو نداری و بعد...

میدونید العان به خاطر این که از دست زنگ زدنم خلاص شه تلفونشو خاموش کرده

 

منم قلبم تو دهنم

به خدا دلم خونه

داشت گریه می کرد

باعثش من بودم خدا منو بکشه من لعنتی باعث شدم عشقم دلش بشکنه

من نزاشتنم بیاد پیشم

چون فردا...

چون فقط تنها کاری که کردم از بین بد و بدتر بدو انتخاب کردم

اگه میومدو من نمیتونستم باهاش باشم چی

اگه منو تو اون وضع میدید چی میشد

داغون می شد

من نمی خوام ناراحتیشو ببینم با این وجود خودمم داغونم

راستی

دانشگاهش جور بود ولی  نمی دونم خوشبختانه یا متاسفانه یکی از دوستام یه چیزای جالبی در مورد

 بعضی افراد گفت که واقعا اشتباه محض بود به این سادگی دم به تله میدادم

خیلی دوست داشتم فرا ثبت نام شه خوشهالیو تو چشاش می دیدم

خیلی منتظر اون لحظه هستم که دستشو بگیرم و برسونمش دانشگاه

خیلی می خوام روز اول دانشگاه رفتنش باهاش شوخی کنم و سر چه تیپ لباس پوشیدنش سر به

 سرش بزارم...

اما اینا فقط یه ارزوه...!!

می خواستم بهش بگم این فقط تویی که منتظری

این فقط تویی که حلاکی ؟داغونی!!

من که لحظه شماری می کنم برا دیدنت

پس من چی

من دل ندارم من درد ندارم

مگه من بهت احتیاج ندارم

به خدا منم ادمم منم ممکنه عصبی شم منم ممکنه از کوره در برم

ولی کسی منو نمی فهمه...

 

تمام سعیمو می کنم که به ارزوهاش برسه

دیگه بغض امونمو بریده

دوست دارم داد بزنم

دوست دارم العان پیشش بودم و می گفتم عشقم فقط به خاطره.......نزاشتم بیای

ولی میمیرم برای اون لحظه که چشامو تو چشاش بدوزم او از ته دلم بگم بهش دوستت دارم

اون اگه تمام وجودمو  تمام غرورمو له کنه بازم عاشقشم  بازم دیوونشم

بازم میرم دنبالش گدایی عشقش

اخه به مولا میمیرم براش

به خدا من  تمام وجودم به عشقش زندست

اما  دیگه نمی دونم چی کار کنم که از دلش در بیاد

 

به خدا منم پر دردم

پر بغض پر گریه

تو این مدت دردامو به کسی نگفتم

تو دلم موند

ولی العاد دلم پکیده

داغــــــــــــــــــــــــــــــــــونم  اشکام دارن می بارن بعد از یه وقفهی طولانی  حتی دیگه کیبردم نمی بینم

کاش میشد که ثابت کنم همه کار براش کردم و می کنم

کاش می شد دلیل نزاشتنم برای اومدنشو بدونه

کاش می شد...

ولی اگه منو اون جور میدید چی میشد

واقعا چه حالی بهش دست می داد...

اون بیاد  منم برم بدونه هیچ با هم بودنی

نه انصاف نبود

بزار بازم نقش ادم بد رو من بازی کنم

اخه بارونکم همیشه بهترینه

همیشه پاکه

همیشه خوبه

این فقط یه تیکه از دردام بود که نوشتم  تا داغونتر نشم

ولی عشقم من نامرد نیستم  

فقط بد شانسم...

فقط خیلی دیوارم کوتاهه

کاش می تونستم همه ی حرفامو اینجا بنویسم ولی  حیف...

 

یا علی

بارونکم دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم...

بازم بهت میگم یا علی   فدای تک تک اشکات

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

به یاد و به نام عشقم... بارونکم

 

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش


این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش


میدونم كه خنده داره واسه تو گریه ی دردم


میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم


میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم


پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم


میدونم واست سواله كه چرا پیشت حقیرم


دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم


میدونی چرا همیشه من بدهكار تو میشم


وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم


میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم


تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم


چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی توی رگهام


میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام


میدونم یه روز می فهمی روزی كه دنیا رو گشتی


من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی

 *******************************************************************

دیدی چه رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل

 بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی

 بر روی او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

ای وای اگر از روی خود

از رشته گیسوی خود

 بازم رهاند

دیدی چه رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید  .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

 

در اوج یک نگاه وقتی خواستن آخرین نیاز می شود

و چشم های رویایی ات مهمان تنهایی است با

سکوت تو دل بی تابم در بی فراز ترین لحظه می ماند

         و دیگر بار شعر های شبانه ام را در آغوش گریه زمزمه می کنم .

یک عمر  دور و تنها ، تنها به جرم این که او سر سپرده می خواست ، من دل سپرده بودم.

                                                                                 دوستت دارم

 

 

 

دلم می خواست یک بار دیگر اورا در کنار خویش به یاد اولین دیدار در

چشم سیا هش خیره می ماندم و دلم یک بار دیگر هم چون  دیدار نخستین

پیش پایش دست و پا میزد ، شراب اولین لبخند در وجودم های و هویی

می کرد ، غم گرمش نرمانگاه دلم را جستجو می کرد

دلم میخواست دست عشق چون روز اول مستی ام را زیر و روی می کرد.

عـــشقم خیلــــی مــی خــوامـــت نــفســــم

بــــــــــــــارون زندگیم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

دوستت دارمت...

www.keyvan-67.blogfa.com

این روزهاحس می کنم از عشق سرشارم

حس می کنم حال و هوای دیگری دارم

این من که میبینی ،من یک سال پیشم نیست

پیداست این از چهره ام از شوق بسیارم

حس می کنم چیزی که از چشم تو می آید

این روز ها جا می کند در عمق پندارم

در خواب همنام قشنگت بر لبم جاریست

یعنی به یاد تو میان خواب بیدارم

می خواستم بعد از شکستن های پی در پی

دل را به دست مردم این شهر نسپارم

می خواستم آن طور که می خواستم باشم

اما تو که باشی من از تسلیم ناچارم

در این غزل تصمیم از آن چشمهایت بود

بی میل تو یک بیت هم ننوشت خودکارم

من آنچه را می خواستم گفتم به تو،حالا

باید که با آری و نه تنهات بگذارم

پیداست تکلیف من و، تو می دهی اما

با این سکوت شیطنت آمیز آزارم

می خواهی از من بشنوی آنچه باید گفت؟

همیشه خواهم گفت دوستت دارم...

بــــــــــــــــــــــــــارون زنـــــــــــــــــدگــــــــیم خــــــــــــــیلـــــــی میخـــــــــــــوامــــــــــــــــــــــــت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

جاده.تاریک.بی تو...

cartpostaleto.blogfa

در زمستان جدایی روز شب گویم به خویش

یاد ایامی که با هم روزگاری داشتیم

الفت شبهای ما را روزگار از ما گرفت

ای خوش ان روزی که با هم روزگاری داشتیم

...

جاده...

چه تنگ تاریک

جلو روی من نشسته

اخه من موندمو

جاده

رو دلم

 غم نشسته

یه مسافر.تک وتنها

وسط جاده ی تاریک

اخه به انتظارت نشسته

کی میای بازم این جاده

عطر تنتو بگیره

باز به این لبای غمگین

گله خنده بشینه

اخه من سختمه بی تو

توی این جاده بشینم

باز به یاد شونت

اشک حسرتو بریزم...

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  | 

در ره عشق که از سیل بالا نیست گذر×× کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش...

cartpostaleto.blogfa

 

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

***************..

عاشقم عشق رویت گر نمی دانی بدان

                                                       سوختم در ارزویت گر نمی دانی بدان...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط ×××علیرضا×××  |